درخت و تبر/قصهای قدیمی/که گفتنش به آوارگی گنجشکها نمیارزد/چشمه و دریا/حکایتی/که شنیدنش فقط ماهیها را دربهدر میکند/آسمان و زمین/داستانی/که خواندنش با ما نیست/فقط میشنویم/زیر آسمان کبود/توی دنیای بزرگ/بعد کم کم کبود میشویم/زیر آسمان نه خیلی کبود/توی دنیای نه خیلی بزرگ/صبح شده/تا آخر این قصه را دویدهایم/گنجشکها پریدهاند/و ماهی سیاه کوچولو/هنوز مثل کسی که خیلی میداند/دلخور است/توی دنیای نه خیلی بزرگ.
«درخت و تبر»،«چشمه و دریا»و«آسمان و زمین»بسترهای سهگانه انواع ادبی هستند:«تراژدی»،«حماسه» و«تغزل»؛ اینها البته بسترهای کهن هستند اما در این شعر با نقبی نامرئی به جهان زبان عامیانه وصل میشوند:«زیر آسمان کبود/توی دنیای بزرگ»؛ و سپس به آرامی نقب و نقدی زده میشود به دنیای دانایان دلخور در دنیایی نه خیلی بزرگ. در ابتدای این شعر به طرزی هنرمندانه از سه واژه«قصه»،«حکایت»و«داستان» استفاده شده است که در ظاهراً هر سه به یک مفهوم ارجاع میدهند اما هرکدام بار حسی خود را دارند،تا جایی که اگر جایشان عوض شود، خلاء زیباشناختی و نوعی ستیزآوایی ایجاد خواهد شد. دنیای بزرگ و آسمان کبود قصههای یکی بود و یکی نبود،در این شعر به دنیای نه خیلی بزرگ و آسمان نه خیلی کبود مبدل میشود که البته نشان از تغییر جهان بینی شاعرقصهگوی معاصر دارد. این شعربه خوبی از اطناب خودداری کرده و از ساختار عمودی مناسبی برخوردار است بنابراین سطرها ارزش خود را حفظ میکنند.«آوارگی گنجشکها»و«دربهدری ماهیها»کلی گویی نیست بلکه مبدل میشود به استعارهای از عینیترین دغدغههای انسان معاصر. در این شعر ازداستان«ماهی سیاه کوچولو» دورنمای بدیعی ارائه میشود که البته قسمتی از این دورنما در ابتدای شعر یعنی در«حکایتی که شنیدنش فقط ماهیها را دربهدر میکند» و بخشی دیگر در انتهای شعر یعنی در«مثل کسی که خیلی میداند/دلخور است» تعبیه شده است. «آسمان و زمین/داستانی/که خواندنش با ما نیست» :این سطر ما با را با واقعیتی شاید تلخ مواجه میکند و آن استیصال بشر است در مواجهه با چالش بیپایان خیر و شر که همواره بشر را زیر دست و پای خودش له کرده است. روایت در شعر قوامی بسیار مهم و تعین کننده است،همچنان که در این شعر هم خود شاعر به این مسأله اشاره میکند:«تا آخر این قصه را دویدهایم». آنجا که شعر قوامی از قصههای ازلی میگوید و تصاویری پخش میکند یادآور افسانههای کهن،نه تنها به ورطه استفاده از واژگان آرکائیک نمیغلطد بلکه زبانی روزآمد برمیگزیند. نکته مهم دیگر پالودگی و درعین حال روزآمدی زبان این شعر است؛ با نگاهی اجمالی به این شعر و بسیاری دیگر از آثار قوامی درمییابیم که دنیای ذهنی شاعر،دنیایی ملموس و غیرشعاری و درعین حال دنیایی دردمند است که واژگان و لحن خود را از زندگی معاصر وام میگیرد. نباید از نظر دور داشت که اغلب شعرهای خوب قوامی همچون این شعر از ساختار دایرهای پیروی میکند و میتوان ساختگرایی را نیز جزو بارزههای این شعر به شمار آورد. این شعرنماینده خوبی برای شعر فرزانه قوامی محسوب میشود زیرا از سویی واجد بارزههای شخصی او چون قصهگویی به روش سیال ذهن با استفاده از استعارات بدیع و بازتولید اسطورهها و افسانههای کهن و نو است و از سوی دیگر،تصویری کلی از دنیای ذهنی و دغدغههای شاعر به دست میدهد. وی از ابتدای دهه هشتاد و با انتشار اولین مجموعه شعرش(گفته بودم من از نسل شهرزادهای مضطربم ــ تهران،هزارو سیصد و هشتاد و یک) تا امروز حرکتی صعودی داشته است؛برعکس،بسیاری از معاصرین او تا امروز نتوانستهاند خاطره شعرهای خوبشان را با شعرهای بهتری تداعی کنند و به شدت در دام بازیهای زبانی افتادهاند و آنقدر شعرشان را لای تئوری پیچیدهاند که در گلوی خود و مخاطبشان گیر میکند. شعر قوامی یقیناً سپید شاملویی نیست و اصلاً فروغ را دوباره سازی نمیکند و آنجا که شعر او به ورطه بازیهای زبانی رایج در شعر مشوش نمیغلطد،با شاعری درخور مواجه میشویم که همچون شهرزاد قصهگو،راوی صبور زخمهای ازلی است به زبان شاعری امروزین که آهنگ شعرش از اوزان نیمایی پیروی نمیکند.اما در اندک مواردی که ــ شاید فراخور فضای غالب برخی نشریات و حلقههای ادبی باشد ــ قوامی نیز به تجربههای زبانی دست مییازد و به طرز عجیبی لحن شخصی و بارزههای سبکیاش را از دست میدهد و ما خط روایت را که مهمترین بارزه شعر اوست گاه به آسانی گم میکنیم و یا دست کم با آن همراه نمیشویم. متأسفانه امروزه اغلب شاهدیم که جنبه ادبی شعر بسیار خامدستانه نادیده گرفته شده و جنبه سرگرمی غلبه میکند مخصوصاً از سوی آن دسته از گرایشاتی که سعی در نوسازی قوالب سنتی دارند همچون غزل موسوم به پست مدرن؛ و همچنین از سوی آن دسته از جریاناتی که صرفاً بر تحول در فرم و اختلاط شعر با سایر گونهها و کاربردی کردن آن اصرار دارند که نتیجه معمولاً با شعر متفاوت است! نباید از یا برد که ساحت شعر،جای طرح برخی مسائل مربوط به ساحت نظم نیست. این خیلی اهمیت دارد که شاعربتواند بدون آلودن ساحت شعر به هزل و هذیان،حرفهای ناخودآگاهی جمعی را بیان کند؛ و یا بدون بازیهای زبانی و پشتک و وارو زدن در شیوه نوشتن شعر و یا بدون پیوست کردن فیلم و عکس به اشعار، طرحی نو دراندازد. نباید از نظر دور داشت که سادگی شعر قوامی،از جنس سادگی نوع اول یعنی همان سادگی ابتدای کار نیست،بلکه سادگی شعر او سادگی دوران پختگی یک شاعر است یعنی سادگی نوع دوم؛آنچنان که«روبر برسون»شاعر بزرگ سینما این تفاوت را به خوبی ترسیم و تفسیر کرده است. باید یادآور شد که بخش بسیار مهمی از کار شاعری مربوط میشود به رابطه استاد و شاگردی. درست است که شعر،نه یاددادنیست و نه یادگرفـتنی اما استعدادیست که اگر در شرایط مساعد قرار نگیرد،هرز میرود. خوشبختانه قوامی جزو اولین شاگردان منوچهر آتشی هنگام اقامت وی در تهران بود و این فرصت فراگیری از شاعر نام آشنای دهه چهل،بسیار مغتنم و نتیجه بخش؛ و همچنین آتشی مقدمهای بر کتاب اول او نگاشت و از برخی ویژگیهای شعر قوامی سخن به میان آورد. بارزه شخصی شعر قوامی،نوسازی اساطیر و افسانههای کهن و نو در زبانی روزآمد و با استفاده از تصاویری عینی است. در مجموع،اگر به آغاز دوران«پسانوگرایی» در شعر فارسی ـ نه بر اساس فلسفه پست مدرن بلکه بر اساس ضرورت تاریخیـ قائل باشیم،میتوان از قوامی به عنوان یکی از چهرههای قابل قبول شعرمعاصر و یکی از نمایندگان «شعر پسانو» نام برد.

